قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4895
تاريخ الفي ( فارسى )
جماعت فرستاد . گرجيان چون به پاى قلعهء النجق رسيدند ، سلطان طاهر را با خود برده حاجى صالح و سيدى احمد و سه كس از گرجيان در قلعه گذاشتند و معاودت نمودند . و لشكر شاهزاده در آن نزديكى به ايشان رسيده جنگ شد . چون لشكر گرجيان بيشتر از لشكر تبريز بود ، با آنكه به زخم تير شاهزادهء جوانبخت ، اميرزاده ابا بكر سيد على شكّى هلاك شد ، شكست بر لشكر [ 509 الف ] تبريز افتاد . و شاهزاده به سلامت از آن ورطه بيرون آمده به تبريز آمدند و گرجيان نيز به ولايت خود رفتند . و اميرزاده ميرانشاه بعد از اين وقايع ، به عيش و عشرت مشغول شد و اكثر اوقات به مستى مىگذرانيد تا آنكه يك روز حرم محترم خود خانزاده را دشنام تهمت داد و مهد عليا از اين سخن به غايت برآشفت و در تحقيق منشأ آن امر كوشيد . و جمعى از مرد و زن در اين واقعه به قتل رسيدند و دولت خواجه ايناق كه رتبهء وزارت و نيابت داشت ، از بيم جان گريخته به رى رفت و خانزاده از خشم متوجه سمرقند شد و به ملازمت صاحبقران رسيده آنچه در آذربايجان واقع شده بود به عرض رسانيد . و اين امر موجب آن شد كه آن جناب بعد از چهار ماه از يورش هندوستان در سمرقند بيشتر توقف نكرده بار ديگر عزيمت ايران فرمود و ايلچى به اميرزاده شاهرخ رفت كه لشكر خراسان متوجه آذربايجان شود . و احوال سلطان احمد بغدادى آن است كه خواجه مسعود سبزوارى را از بغداد بيرون كرد و امير شيروان منصورى را با جمعى ديگر از امرا به محاصرهء شوشتر فرستاد . و چون كار بر شوشتريان تنگ شد ، اميرزاده پير محمد ، امير سعيد برلاس را به مدد محصوران فرستاد و امير شيروان و امراى بغداد از پاى حصار شوشتر برخاستند . و چون امير شيروان جمعيت فراوان داشت ، در راه اكثر امرا را با خود متفق ساخت و به امراى بغداد نيز زر بسيار فرستاده طلب اتفاق كرد . و عمهء سلطان و زن سلطان احمد نيز با امير شيروان متفق شدند و مقرر شد كه چون به بغداد رسند ، سلطان را بگيرند . غلامى سلطان را خبردار كرد و قاصد [ امير ] شيروان با جميع نوشتههاى او به دست سلطان افتاد . و قاصد در لحظه به قتل رسيد و امرا كه همراه امير شيروان بودند ، چون از آگاهى سلطان مطلع شدند ، عرايض به درگاه فرستادند كه « شيروان نادولتخواه است » و به موجب حكم سلطان احمد ، امير شيروان را به قتل آوردند و سر او را به دار الخلافه همراه آوردند . و سلطان احمد كه از اكثر امرا آزردهخاطر بود ، در مقام دفع ايشان شد و يكيك را طلبيده نخست به انواع دلجويى از خود اميدوار مىساخت و بعد از آن مىگفت كه « روا باشد كه من فلان كس را از خاك برداشته به اين مرتبه رسانيده باشم و او با من در مقام غدر باشد و با نمكحرامان متفق شده قصد قتل من نمايد ؟ » آن شخص زانو زده به عرض مىرسانيد كه « دفع او در كمال آسانى